قلم سرنوشت برام بد نوشت. سعي مي كنم سرنوشت سياهمو تغيير بدم. اما انگار نمي شه سرنوشت  رو از نو نوشت.  من گم شدم بين حس بودن و نبودن .حسي كه داره از درون داغونم مي كنه. خسته شدم از بس فكر كردم . به راستي نمي دانم انتهاي مسيرم را...

باورم نميشه كه زندگي مي تونه اينقدر مزخرف باشه . بدون هيچ هدفي . بدون هيچ يار و كسي . بدون هيچ آرامشي ... آخه اين اوج آرامش كه مي گن كجاست؟؟؟

این سکوت لعنتی داره خفه ام میکه  سکوتی که مجبورم همیشه با خودم حملش کنم   از سکوت خسته شده ام ..... دلم فریاد میخواهد اما نمي دانم چي رو بايد فرياد بزنم.  دلم آروم بشه. شده تا حالا بخوای گریه کنی ولی نتونی انگار چشمه اشکات خشک شده باشند... من مات و مبهوتم نه خنده رو لبام مياد نه اشك از چشمام  فقط دلم گرفته است..

                                        بعضي وقت ها به آدم بودن خودم شك مي كنم...

                                         به تابوت آرزو هام قسم نفسم داره بند مياد ...