عشق و امید
کیلومترها راه پیموده ای و حالا خسته اما با امید به مقصدت نزدیک می شوی . دیگر می دانی باید چگونه این مسیر کوتاه باقیمانده را بپیمایی . دلت کار پایت را انجام می دهد و به همین دلیل است که نمی فهمی چگونه مقابل در مسجد ایستاده ای . نمی فهمی چه موقع کفش هایت را درآورده ای . نمی فهمی این اشک ها چگونه جاری شده اند . اشک هایی که به اختیار خودت جاری نگشته اند تا بتوانی آنها را متوقف کنی . دوست داری خودت را به زمین بیندازی و سجده شکر به جا بیاوری . اما باز هم نمی فهمی که چگونه وارد مسجد شدی . السلام علیک یا صاحب الزمان (عج)
سیل اشک است که از چشمانت جاری می شود . با خودت زمزمه می کنی:
ذکر یا مهدی بر لب داری و مرتب این دعا را بر زبانت جاری می سازی: اللهم عجل فی فرج مولانا صاحب الزمان .
در مسیرت می رسی به چاه عریضه، چقدر انسان دل شکسته و خسته در کنار این چاه می گریند .
در حال نوشتن درد دلت با آقا هستی که زنی که از راهی دور آمده، ملتمسانه از تو می خواهد که چون سواد نوشتن ندارد تو برایش عریضه بنویسی . با کمال میل خواسته اش را برآورده می کنی . با گریه شروع به صحبت می کند تا تو صحبت هایش را برای آقا بنویسی: «ما از راه دور آمده ایم، مریض داریم، می دانم که آقا خواسته ام را اجابت می کند، آمده ام اینجا تا شفای مریضم را از آقا بگیرم، آمده ام اینجا تا برای آقا عریضه بنویسم، شنیده ام او حاجت همه را برآورده می کند و ...» چنان از محبت آقا سخن می گوید که ناخودآگاه اشک هایت جاری می شود . او اشک می ریزد و سخن می گوید و تو اشک می ریزی و می نویسی . چنان از آقا سخن می گوید که تا به حال ندیده ای که خیلی از آنهایی که ادعای تحصیلات بالا دارند در مورد آقا چنین صحبت کنند . وقتی با بغض و امید و اشک، عریضه خودت را در چاه می اندازی چشمت به مسجد می افتد و دلت برای دو رکعت نماز غریبانه در گوشه مسجد و نجوایی عاشقانه با آقا پر می کشد .
به مسجد می رسی، داخل می شوی، مدتی می ایستی و با آقای خود نجوا می کنی . حالا باید نماز مسجد را به جا بیاوری .
الله اکبر; نمی دانی چگونه به ایاک نعبد و ایاک نستعین می رسی . گریه می کنی، اشک می ریزی و صد بار این آیه را بر زبان جاری می کنی . دیگر نمی فهمی در کجا هستی . انگار با تمام وجودت به آقا رسیده ای، انگار صاحب خود را پیدا کرده ای، دیگر نمی خواهی از این حال خارج شوی، اما چشم که باز می کنی می بینی نماز تمام شده است و باید بروی . کجا؟ آیا دوباره باید به همان مکان قبلی بازگشت؟ به همان شهری که گناه در آن موج می زند . به همان شهری که روز مرگی اش پرده ای سیاه بر روی معنویت ها کشیده است . شهری که ...
اما نه، باز هم برمی گردی، هر هفته می آیی، اینجا مکانی است که هر کس یکبار بیاید دلش را جا می گذارد . مکانی است که می توانی از ته دل و با تمام وجود با آقایت سخن بگویی . مکانی است که دلت نورانی و آرام می شود . هر سه شنبه شب، دل های عاشق به سوی مسجد جمکران پر می کشد و دل های عاشقی که نور وجود آقا در دلشان غوغا می کند ملمتسانه و عاجزانه از خدا آمدنش را طلب می کنند .
خدایا، مهدی را برسان
تا بهار، بار دیگر بر شهرها و باغ های ما رونق دهد
و به دلمان طراوت بخشد .
"هیچ کس فرمان عالم جز خدا نیست بر او توکل میکنم و باید همه صاحبان مقام توکل هم بر او اعتماد کنند."