سرزمین آیینه ها
نوری خیره کننده در انتهای سرزمین فراموشی
نشانه است نشانه ای از ورود به شهری جدید
نور نزدیک تر می شود
و به شهر می رسد
هزاران انسان
هم شکل ( و نه هم اندازه)
همه با هم می خندند
همه با هم گریه می کنند.
گویا یک نفر راه را به ایشان نشان می دهد.
گویا اصلا همه اینها یک نفر هستند
و او نزدیک می شود
"سلام
من یکی از ساکنان این شهر هستم." ( و فرشته فهمید او تنها ساکن این شهر است)
"ما مردمانی هم شکل و هماهنگ هستیم" ( و فرشته فهمید چرا این همه آینه در شهر وجود دارد!)
" ما با هم می خندیم و ناراحت می شویم" ( و فرشته آرزو کرد او معنی اختیار را بداند)
" بیا داخل..."
فرشته ترسید
وارد شهر نشد
ترسید شهر مملو از هزاران فرشته دیگر شود.
و آنگاه خودش از دیدن و ریاست کردن بر هزاران نفر مثل خودش لذت دائم ببرد.
و اندیشه ای عجیب در ذهن فرشته شکل گرفت:
" نکند من هم در طی این مدت همه مردم را همانطور که خودم دوست داشتم میدیدم!"
و راه خود را ادامه می دهد با حیرتی دو چندان که می داند قسمتی از زندگی اش را تشکیل داده است.
...
باز هم نوری و شهری
و اینبار مردمان زیادی درآن شهر دیده می شوند
و فرشته نزدیک می شود. احساس میکند مردم آن شهر به گونه ای خاص راه می روند
آنها
کور هستند نابینا هستند
شهری تمام آینه
پور نور اما
مردمانی کور
بر دروازه شهر تکیه میکند
کسی او را تحویل نمی گیرد. آخر دیده نمی شود.
از یکی از مردم می پرسد:
آهای! آقا شما اینجا در این شهر مشکلی ندارید؟
و جواب می شنود: دست و پا زدن در تاریکی چه احساسی دارد؟
و باز فرشته حیرت می کند
او می گوید این همه نعمت دارید نور دارید چرا؟
آخر چرا؟
و صدایی عجیب در آسمان می پیچد:
به هر کس چیزی را دادیم و از او چیزی را گرفتیم تا باز ببینیم چه کسی از این آزمون سربلند بیرون می آید.
و فرشته
ادامه می دهد.
به شهری باز نورانی می رسد
و باز هم یک تفاوت
آیینه کاو دانی چیست؟ (محدب)
آیینه گوژ دانی چیست؟ (مقعر)
مردمان این شهر خود را یا کوچک کوچک می دیدند و یا بزرگ بزرگ
جالب بود
وارد شهر شد مردی را دید که می گفت:
من هیچ کسی نیستم!
من ضعیفم!
من قادر به اداره خود نیستم!
زیرا من کوچکم نگاه کنید مرا و اشاره کرد به آیینه گوژی که روبرویش بود
و اینجا بود که فرشته معنی تحقیر خود خواسته را فهمید ...
و مردی دیگر را دید:
هان من قوی هستم!
من اعتماد به نفس مطلق هستم!
من تمام قدرت هستم!
زیرا من خیلی بزرگم ( اشاره ای به آیینه کاو کافی بود راز این کار را بدانی)
و اینجا بود که فرشته معنی غرور بی حد حصر را فهمید.
خنده ای کافی بود برای فرشته
آیینه چه ها که نمی کند با مردم
و فرشته هرگز باور نمی کرد
که سرزمینی خالی از از سکنه ولی پور نور وجود داشته باشد.
فرشته اندیشید: چرا؟
چرا گاهی باید آیینه ها را ش ک س ت؟
آیینه ها چه چیزی را نشان می دهد؟
ما چرا نیاز به آینه داریم؟
چرا همه این مردمان شهرها از آینه درست استفاده نمی کنند؟
و هزاران سوال دیگر..
در همین حال به شهری دیگر می رسد...
نوری و آینه ای
صدایی به او گفت: ای فرشته! وارد شهر شو و ببین چگونه می توانی از شهر خارج شوی!
فرشته وارد شد.
دیوارها تمام آینه ولی راهی وجود دارد؟ به سختی راه را پیدا می کند
" ای فرشته! آینه ضامن کشف است. در جای خودش به میزان خودش کافیست
مردمان این سرزمین نتوانستند از آینه درست استفاده کنند زیرا فکر کردند هر چه آینه بیشتر زندگی بهتر!
و این را بدان ای فرشته
که آنها هر چه کردند به خود کردند گر همه نیک و بد کنند!!!"
و سر فرشته به آینه ای خورد و شکست به گمانش خطایی بزرگ انجام داده است...
اما
راه باز شد
همان نقطه ورود به شهر نقطه خروج از آن نیز بود.
" ای فرشته گاهی در زندگی باید جنگید و چرخید و چرخید تا در انتها فهمید کلید گشایش کنار دستت بوده است. آنگاه از کلید مراقبت بیشتری می کنی..."
نفسی عمیق...
از همراهی اینچنین
و فرشته ادامه می دهد تا به انتهای سرزمین آینه ها می رسد...
"هیچ کس فرمان عالم جز خدا نیست بر او توکل میکنم و باید همه صاحبان مقام توکل هم بر او اعتماد کنند."