روزی ابوریحان درس به شاگردان می گفت که

 خونریز و قاتلی پای به محل درس و بحث نهاد …

 شاگردان با خشم به او می نگریستند

 و در دل هزار دشنام به او می دادند که چرا مزاحم آموختن آنها شده است .

 آن مرد رسوا روی به حکیم نموده چند سئوال ساده نمود و رفت …

 فردای آن روز، شاعری مدیحه سرای دربار، پای به محل درس گذارده

 تا سئوالی از حکیم بپرسد شاگردان به احترامش برخواستند

 و او را مشایعت نموده تا به پای صندلی استاد برسد.

  که دیدند از استاد خبری نیست هر طرف را نظر کردند اثری از استاد نبود …

 یکی از شاگردان که از آغاز چشمش به استاد بود و او را دنبال می نمود

 در میانه کوچه جلوی استاد را گرفته و پرسید:   

چگونه است دیروز آدمکشی به دیدارتان آمد پاسخ پرسش هایش را گفتید

 و امروز شاعر و نویسنده ایی سرشناس آمده ، محل درس را رها نمودید ؟!

 ابوریحان گفت:

 یک بزهکار تنها به خودش و معدودی لطمه میزند ،

 اما یک نویسنده و شاعر خود فروخته کشوری را به آتش می کشد…

 شاگرد متحیر به چشمان استاد می نگریست که ابوریحان بیرونی از او دور شد …

 ابوریحان بیرونی دانشمند آزاده ایی بود که هیچگاه کسب قدرت او را وسوسه ننمود

و همواره عمر خویش را وقف ساختن ابوریحان های دیگر کرد ، روانش شاد …

 

ارد بزرگ اندیشمند یگانه کشورمان می گوید :

 هنرمند و نویسنده مزدور ، از هر کشنده ای زیانبارتر است